تبليغاتX
دختر برفی
دختر برفی
.....!.....!!! شنبه 6 مهر1387 5 بعد از ظهر

 

نوشته شده توسط تینا | موضوع: |+|

سلامی نو جمعه 20 اردیبهشت1387 3 بعد از ظهر

اگر دير آمدم ،  دير آمدم ، دير                               

                              ولي شير آمدم ، شير آمدم ، شير

 

 دوستان خوب و مهربانم سلام

 با سلام
سلامی دیگر
سلامی نو تر
سلامی تازه تر
سلامی به گرمی میوه های بهاری
سلامی به سادگی گرفتن عیدی
سلامی به سادگی قلک های پلاستیکی دوران کودکی مان
سلامی به ماهی عروس در تنگ هفت سین
سلامی به بوی خوش بوی سنحد و عطر سمنو
سلامی به زلالی آب و آیینه
سلامی به سبزی سبزه های نوروزی
سلامی به خوشی خاطرات دلدرد دارمان از خوردن آجیل و شیرینی و هله هوله
سلامی به سادگی دروغ های دوران کودکی
سلامی به پاکی عشق های نهان کودکی که تا اینک به خاطر داریمشان
سلام به سال نو
به نوروزی دیگر
به بهاری دیگر ... اگر چه خوب ... اگر چه بد ... حتی اگر همانطور که بود!
سلام به تو دوست خوب و همنویس عزیزم

 

دوران وصال يار و فراق شما عزيزان به سرآمد و دگر بار با قلبي سرشار از مهر و اميد ، خانه مجازيمان

 

را آب و جارو نموديم .

 

در مدت دوري اين حقير ، پيغامهاي زيباي شما همواره دريافت ميشد و عذر تقصير دارم كه پاسخي نمي

 

توانستم ارسال كنم.

 

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

 

چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ــی ز قفـس پریده باشد

 

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

 

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

 

من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم

 

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

 

عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید

 

نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد

 

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

 

به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.

 

 

                              (( صادق سرمد ))

 

نوشته شده توسط تینا | موضوع: |+|

گفتگو با خدا شنبه 25 آذر1385 1 بعد از ظهر

 

گفتگو با خدا

خوابيده بودم ؛

 

در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم .اما ديدم در كنار بعضپا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ي برگها فقط يك جفت جاي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها .با ناراحتي به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .

 

من به قول خود وفا كردم ،

 

هرگز تو را تنها نگذاشتم ،

 

هرگز تو را رها نكردم ،

 

حتي براي لحظه اي ،

 

آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم !!!»


خدایاا ایام امتحانات کم کم داره شروع میشه !....خودت  به  همه  دانشجوها کمک کن.

همیشه گفتم باز هم میگم : خدایا هیچ دانشجویی رو محتاج نمره نکن .!.

الهی آمین...............

خداوند یارویاورتون باشه....خدانگهدار.....

 

 

 

نوشته شده توسط تینا | موضوع: |+|

تولد دوشنبه 20 شهریور1385 1 قبل از ظهر
 

تولد...تولد...تولدم مبارك

 

 

                                         

امروز ۲۰ ساله شدم

به تولدم خوش اومدی...

نوشته شده توسط تینا | موضوع: |+|

خدايم لابه لاي طوفان بود یکشنبه 25 تیر1385 0 قبل از ظهر

خدايم لابه لاي طوفان بود

پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت.دختر هابيل جوابش كرد و گفت:نه،هرگز،همسري ام را سزاوار نيستي،تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد.تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي.خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را.به پدرت پشت كردي، به پيمان و پيامش نيز.  غرورت،غرقت كرد.ديدي كه نه شنا به كارت امد و نه بلندي كوهها!

پسر نوح گفت :اما انكه غرق مي شود خدا را خالصانه صدا مي زند،تا ان كه بر كشتي سوار است.من خدايم را لابلاي طوفان یافتم،در دل مرگ و سهمگيني سيل.

دختر هابيل گفت:ايمان،پيش از واقعه به كار مي ايد.در ان هول و هراسي كه تو گرفتار شدي،هركفري بدل به ايمان مي شود.ان چه تو به ان رسيدي، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست

.پسر نوح گفت: انها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريض دارندكه به بادي ممكن است از دستشان برود. من ان غريقم كه به چنان خدايي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم.خداي من چنيان خطير است كه هيچ طوفاني انرا از كفم نمي برد.

 دختر هابيل گفت باري تو سر كشي كردي و گناهكاري.گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.

 پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت:شايد انكه جسارت عصيان داد،شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد ان خدا كه مجال سركشي داد،فرصت بخشيده شدن هم داده باشد.

دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و انگاه گفت: شايد پرهيزگاري من به ترس و ترديد اغشته باشد،اما نام عصيان تو دليري نبود.دنيا كوتاه است و ادمي كوتاه تر.مجال ازمون و خطا نيست

.پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه كن. به شاخه هايش.پيش از انكه دستهاي درخت به نور برسد،تاريكي پاهايش را تجربه كرده اند.گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد.گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت....من اينگونه به خدا رسيدم راه من اما راه خوبي نيست.راه تو زيباتر و مطمئن تراست،دختر هابيل!.

 پسر نوح اين را گفت و رفت.دختر هابيل تا دوردست ها تماشايش كرد و سال هاست كه منتظر است و با خود مي گويد : ايا همسريش را سزوار بودم!

 سراب و افسانه اي ميان مردمان هست كه هنگامي كه به دنياي ظلمات و تاريكي رفتي هرگز راه به سوي نور پيدا نخواهي كرد  در حالي نور درون قلبها را نمي بينند كه از ميان تاريكترين قلبها نيز ممكن است زبانه بكشد  و راهي  به سوي نور بگشايد...

                 

 

نوشته شده توسط تینا | موضوع: |+|

Copyright © 2006 - Designer: Mojtaba Shabani
Site bus: تینا